نسیم می وزد و نشانه های گمنام پاییز را می زداید،از زمین،از قلب من.اینجا قلبم دیگر بهاری نمیشود.فراموشی گرفته...دیروزش را از یاد برده...بهار اینجاست...دیار من خود بهار است.
اینجا می شود تنها قدم زد حتی بدون چتر!دلم آرام می گیرد وقتی دیگر بن بست کوچه را نمیبینم ،جایش درختانی سبز شده اند تا بی نهایت.جوی آبی از میانشان می گذرد که آسمانیست.تنها میان آدم ها گم شده ام.راه را نمیدانند تا یاریم بدهند.چندیست خویش را بازیافته ام.راه را هم...
تنها خواستم نوشته باشم از دیارم و حالم...